... پنهانی به دنبال خنده هایت ، دلتنگتر از همیشه ، خاطراتم را گریان می کردم ...
دیدی که کنعان دلم بی ماه شد عاقبت کوه امیدم کاه شد گفته بودی یوسف
گم گشته باز آید به کنعان غم مخور ولی یوسف من تا قیامت همنشین چاه شد...
خستگی های مرا چه كسي خواهد كشت؟ داغ تنهايى را چه كسى از قلبم خواهد شست؟ چه كسى با من بود؟ چه كسى با من هست؟ چه كسى هست كه اندوه مرا با نگاهى به نگاهم ببرد از قلبم و بگيرد از من غم تنهايى را؟ خستگى هايم را با كه تقسيم كنم؟ حرف تنهايى را، حرف دلتنگى را به كه تسليم كنم؟ چه كسي مى داند به چه مى انديشم؟ چه كسى مى فهمد من پر از تشويشم؟ چه كسى با من دل خسته دمى از من گفت؟ چه کسی با من مطرود نشست؟ چه كسي حرف مرا، درد مرا لحظه اى باور كرد؟ بهاره فیاض
تردید ها را خط زده تلقین به قلبم میکنم ، آن مهربان سابقی
عازم یک سفرم ، سفری دور به جایی نزدیک
سفری از خود من تا به خودم ، مدتی هست نگاهم
به تماشای خداست و امیدم به خداوندی اوست
چرا که در تاریکی ... چهره ها مشخـص نیست !! و هر لحظه .. این امید .. در درونـم ریشه می زند ... که آمده ای .. ولی من ندیده ام! از دل برود یار چو از دیده برفت سالها هست که از دیده من رفتی، لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز خوشبختی
غزلیست
که برای چشمهای تو
سروده می شود!
من وزن و قافیه ام را باخته ام که سپید می نویسم! دل من نازک است یا چشمان تو تیز ... هرچه نگاه به تو میدوزم بند دلم پاره میشود مرا به ظهرترین تابستان می برد ... هواشناسی حق دارد سخت ترین زمستانها را پیش بینی کند ... وقتی تو نباشی كارگران در تمام جاده ها مشغول كارند! همه راه هايي كه تو را به من ميرسانند در دست تعميرند! اگر نه تو حتما مي آمدی ... من " دل شکسته ام" و تو "دل " شکسته ای.... ز فـراقـت گریـستـم اما تو بـاز بی خبـری از دلـم چه سود برخیز که قدسیان
جوابت بدهند وز کوثر معرفت
شرابت بدهند چون ماه رجب
باشدو اعیاد علی کعبه مانند صدف
در دل خود گوهر داشت گوهری زینت هستی
چونان حیدر داشت یک پیاله ز می
اش مست کند عــــالم را آنکــه اندر
قدحش باده ای از کوثر داشت
تو بايد تازهگیها
از اينجا گذشته باشی. تجربه کرده ام در عکس پرسنلی گفتند: بايست! گفتم: چشم. بعد بیگناهیِ دريا به گردنِ من افتاد! تو دستم را بگير خودم برخواهم خاست، دارد چشمهايم به روشنايی عادت میکنند! يکوقتی به تاريکی بَد نگويی، من يکی ... مسافرِ اين راه نبودهام.
ديگر نيازی به دعای دريا نيست
گلدانها را آب دادهام
ظرفها را شستهام
خانه را رُفت و رو کردهام دنيا خيلی خوب است،
بيا! علامتِ خانهبودنِ من
همين پنجرهی رو به جنوبِ آفتاب است، تا تو نيايی پرده را نخواهم کشيد.
در اندیشه من که پر از گل بدهم هدیه به تو غافل از اینکه تو خود ناب تری یک جهان گل بخورد غبطه به تو آنچنان ساده ام که گنجشکها هم مي توانند در جيب هايم لانه کنند شاعر از كوچه ي مهتاب گذشت ليك شعري نسرود نه كه معشوقه نداشت نه كه سرگشته نبود تو به من خندیدی من در این پندارم
حافظ هنـوز هـم
در فالـهـایش
اصـرار دارد
خبر خوشـی در راه است ،
تو کجـای دنیـای منـی
که هر چـی مـی آیـی نمی رسـی ؟
باران
سر از سجده برمدار
پشت سرت کسیست
که شق القمر کند . . .
این درد و فراق
وای از آن لحظه
که با یار شوم
رویاروی
اشک
تنها سخن این دل
پر درد من است
جهان تاریک
این حال من بی توست
مرگ از پنجره بیاید
بزند به کابوسهایم
و من
با یک تیر دو نشان بزنم
یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا
آن گاه نمی دانم
به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت
بین ماست...
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
شراب که شدم بیا!!!
تو جام بیاور
من جان
(سعید)
پشت آن خنده چه بود ؟
که به یک جرعه نگاهت
همه ی دار و ندارم
به تو تعبیر شدند
تو به دنبال چه بودی
که به من خندیدی
| Design By : Night Melody |


